بالاخره نوبتی هم باشد نوبت به آن کاندیدای سبز قبا، آن مقهور دانشگاه مازندران، آن محکوم به کدری مفرط می رسد. او که سر به زیر و آرام است (البته نمی دانم با این حجب و حیا در این سیاست آپارتی و چادر به کمر ما تا چه حد دوام آوردن خواهد توانست)، او که خیلی مراقب است که نه سیخ بسوزد نه کباب، که فی الواقع چیز بدی هم نیست. او که یک نفری که خیلی ها کمی تا حدودی دوستش دارند پشتش را گرفته است. حاج آقا مهندس میرحسین موسوی.
سلام جناب. حال، احوال؟ اوقات به کام است؟ چرا اینقدر کدر و مات و ناپیدا و مبهمید؟ وقتی از شما در مورد برخی حوزه های ممنوعه سووال می شود من تعجبم است که چرا تمام تیره و طایفه ی حکومت را نمی شویید بیاندازید روی بند؟ چرا به اعتراضات ما توجه نمی کنید. مگر ما خیار چنبریم؟ ما انتظار داریم تا می آیید از همان اول صف شروع کنید به همه نفری دوازده تا چک و پس گردنی و مشت و لگد بزنید. پس اصلاح طلب یعنی چه؟ گور پدر سیاست و گفتگو و تمدن و این ها. این طوری نمی شود ها. باید تا ما اعتراض کردیم شما با پاشنه شیرجه بروید در دهان مخالفین. باور بفرمایید تا یک ردیف از مخالفین را به تیر نبندید و سرشان را در سینی به من تقدیم نکنید به برکت این سفره ی خالی قسم رأی نمی دهم.
بعد هم ذره ای تبحر در سخن رانی بد چیزی نیست. ببخشید ها اینقدر گله می کنم ولی به خدا زشت است. من نمی دانم این چه آفتی است که افتاده به جان ما. یک نفر که حین سخنرانی دیگر کم مانده است برای مردم قصه ی "شنگول و منگول و حبه ی انگور" بخواند و دو انگشتی کف بزند، شما هم که جملاتتان آبروی هرچه کلیشه بود برد. بابا ناسلامتی مدرسه رفته اید، دانشگاه رفته اید، گوش شیطان کر واحد ادبیات گذرانده اید. " زنان باید وزیر شوند." "معتقد به حضور زنان در بالاترین سطوح اجتماعی و تصمیم گیری هستم." نه، خودمانیم، زشت نیست؟ برای امتحان جمله سازی دبستان هم این جملات را می نوشتید معلمتان فلکتان می کرد. می خواهم صد سال سیاه نگویید. باز خدا را صد هزار مرتبه شکر که خانمتان را در گنجه قایم نکرده اید و او خرابکاری شما را جمع می کند. شما لطف کنید دو کورس فن بیان فشرده بگذرانید و این قدر روی اعصاب ما لزگی نرقصید.
حالا با همان جملات دست و پا شکسته البته بد هم نمی گویید. یعنی برای این دوره زمانه مدرن که برود بمیرد، پست مدرن است. از زنان سخن به میان آوردن خودش کلی انقلابی است، غلط کرد چه گوارا. تازه قدم فراتر می گذارید و از احترام به زنان و این ها سخن می گویید. یا خدا، من نگران لبانتان هستم که یک دفعه مثل لبان فرخی با نخ و سوزن به جانش بیافتند. با این وجود سبز رنگ قشنگی است، اگر سبز لجنی نشود. احتمال است دیگر. چشممان ترسیده است. این روزها آخر یک سری قُلتشن آمده اند که راست راست در چشمت نگاه می کنند، دروغ می گویند، رویت تف هم می کنند و بعد هم مثل دیوانه ها هر هر می خندند. دروغگو که هستیم و بودیم، از زمان شاردن و جیمز موریه ما همینجوری بودیم تا الان، ولی خدا شاهد است آن زمان دروغمان به این سنگینی نبود. یکی آمد خدا خیرش ندهد اصلا آن چنان دروغ سنگینی گفت که قپان نتوانست تحملش کند. بنابراین ترجیحا فعلا گوشه آن شال سبز شما را می گیریم دستمان تا بعد. ولی حالا ما این را گفتیم یک دفعه خیال برتان ندارد که خیلی ماه پیشانی هستید ها. نه. خوب دیگر، با شما زیاد صحبت کردم. تشریف ببرید. با خانم کار دارم.
به خانمی با روسری گل گلی:
خانم رهنورد سلام عرض شد خوب هستید خانم؟ شما آن روسری قرمزتان بدون ذره ای نیش و کنایه من را قطعه قطعه کرد. گل هایش را بگو. فکر کنم عکسهایتان را همه گی جمله جویدیم آنقدر نگاهشان کردیم. مانتوی جینتان که کبدم را منفجر کرد. خانم اگر بدانید آن عکسی که دست همسر شرعی و قانونی خود را در جمع در دست گرفته بودید چه ولوله ای به پا کرد. نمی دانم چرا ها. یعنی ما اینقدر عقب گرد کرده ایم؟ لابد دیگر. وقتی از زنان دیگر چیزی جز یک استوانه ی سیاه و یک دماغی که مثل فلش از توی این استوانه زده است بیرون نمی بینیم، با یک روسری گل منگلی و تماس دست های محرم با یک دیگر باید هم رعشه بگیریم. تاوان کدام گناه را پس می دهیم خدا می داند. عقوبت زنای با محارم هم باور کنید اینقدر شدید نبود.
خانم بنده بسیار خوشحالم که شما در دوره های مختلف از زندگیتان (بنا به گفته ی خودتان) گرایشات مذهبی و اعتقادی مختلفی داشتید. خدا پس آن طرفی ها را هم دیده اید و دیدید که شاخ و دم ندارند. عنایت بفرمایید این را به سایرین هم ابلاغ فرمایید که تصور نکنند ماهایی که به اندازه ی شما از محفل نورانی حضرت حق مستشرق نمی شویم هم روی دو پا راه می رویم و گوشت آدمیزاد گاز نمی زنیم.
باز دم شما در حد درجات بالای سلسیوس گرم که نام شیرین عبادی را در دهانتان چرخاندید و از او تمجید کردید. پس می دانستید که یک همچین زنی در کشور وجود خارجی دارد. از کجا؟ یادم می آید آن زمان که خانم نوبل بردند، اخبار شبانگاهی تلویزیون بعد از اعلام تمام اخبار کشور و اخبار مربوط به بورکینافاسو، اوگاندا و لائوس و توضیح در مورد نحوه ی تولید مثل پشه ی تسه تسه و خیلی مسائل حیاتی دیگر، ده ثانیه ی آخر اخبار را به نوبل صلح خانم عبادی اختصاص دادند و گوینده اخبار هم آنقدر تند خبر را اعلام کرد که من هر آن منتظر بودم زبانش در حلقش گیر کند و خدایی ناکرده همانجا مثل چوب خشک بیافتد. البته حق هم دارد. صلح هم شد خبر؟ آن هم خانم عبادی که نوه عموی باجناق خان قلی می گوید دخترش بهایی است و خودش هم یک زمانی قاضی بوده و خیلی محکم صحبت می کند و آدم حرص می خورد.
ناز نطق شما که از پیوستن به کنوانسیون های رفع تبعیض و همچنین حمایت از زنان سخن به میان آوردید و مثل بعضی ها مدام "ما زنان" و "آن زنان" نکردید. فرمودید هميشه فكر می کنید زنان به قاره ششم متعلقند، يعني به قارهای فراتر از فيزيك و جهان عينی. زنان شازده كوچولوهايی هستند كه به زمين آمدند ولی اميدوارید غريب برنگردند و برای اين كار بايد كاری بكنيم كه زنان كسانی باشند كه مردها از دامنشان به معراج بروند و همه به معراج بروند. اجازه ی اظهار نظر می دهید؟ ندهید هم من حرف می زنم چون اگر نگویم جگرم آتش می گیرد. اولا شما و همه گی را به حضرت عباس این شازده کوچولو را ول کنید. چپ میری شازده کوچولو، راست میری شازده کوچولو، می خندی، شازده کوچولو، می کشی، شازده کوچولو. نخ نما شد این شازده کوچولو، ای بی خانمان شود این شازده کوچولو، ای ذلیل شود این اگزوپری که یک کتاب بند انگشتی نوشت و یک عمر همه مان می گوییم شازده کوچولو. ثانیا نه به همسرتان که جملاتشان ایرادهای فنی دارد نه به شما که سورئالیستی صحبت می کنید. قاره ی ششم کجا بود؟ بار معنوی و عرفانی یک موقع هایی وقتی چاشنی صحبت می شود خیلی آدم را یاد "حنا دختری در مزرعه" و "هانیکو" و "زنان خسته، زنان تنها" و این ها می اندازد. من یکی که هیچ هم مال قاره ی ششم نیستم، به زور من را عرفانی و نورانی و این ها نکنید که عواقب دارد. دامنم هم مال خودم است. دامن است، سکوی پرتاب که نیست. هرکس می خواهد برود معراج از یک راه دیگر برود. غلط نکردم که دامن پوشیدم. به خداوند دادار هور هر کس به دامن من نزدیک شود جور دیگری برخورد می کنم. من خیلی تیز باشم خودم از روی دامنم به سمت معراج شلیک شوم. ول کن گوشه ی دامنم را.
البته از این انتقادها دلگیر و این ها نشوید ها. آدم از کسی گله می کند که یک جورهایی بله دیگر. انتقاد می کنم چون امید اصلاح را در شما می بینم ولی از بقیه انتقاد نمی کنم که امید بستن به آن ها به همان عبثی امید بستن به مترسک است که بپاید سرجالیزمان را. عوضش این را هم می گویم که مجسمه ی میدان محسنیتان هم قشنگ است. آفرین. صورتتان پیداست و ما شما را می بینیم، آفرین. اصلا همین که حرف می زنید آفرین. فقط یک چیزی، کمی بخندید هم بد نمی شود. باور بفرمایید هرچه عکس از شما دیدم سگرمه هایتان گره ی کور خورده بود. چه خبر است؟ عزا که نیست، انتخابات است. حالا گفتند اخم نشانه ی تفکر است ولی حالا شما کوتاه بیایید. جان عزیزتان کمی گوشه ی لب را ببرید بالا، دلمان پوسید.
........
شما و روسری قرمزتان را به خدای بزرگ می سپارم.