ول کن گوشه دامنم را!
 تاریخ: 5  خرداد  1388  صنوبر

بالاخره نوبتی هم باشد نوبت به آن کاندیدای سبز قبا، آن مقهور دانشگاه مازندران، آن محکوم به کدری مفرط می رسد.  او که سر به زیر و آرام است (البته نمی دانم با این حجب و حیا در این سیاست آپارتی و چادر به کمر ما تا چه حد دوام آوردن خواهد توانست)، او که خیلی مراقب است که نه سیخ بسوزد نه کباب، که فی الواقع چیز بدی هم نیست.  او که یک نفری که خیلی ها کمی تا حدودی دوستش دارند پشتش را گرفته است.   حاج آقا مهندس میرحسین موسوی.

سلام جناب.  حال، احوال؟  اوقات به کام است؟  چرا اینقدر کدر و مات و ناپیدا و مبهمید؟  وقتی از شما در مورد برخی حوزه های ممنوعه سووال می شود من تعجبم است که چرا تمام تیره و طایفه ی حکومت را نمی شویید بیاندازید روی بند؟  چرا به اعتراضات ما توجه نمی کنید.  مگر ما خیار چنبریم؟  ما انتظار داریم تا می آیید از همان اول صف شروع کنید به همه نفری دوازده تا چک و پس گردنی و مشت و لگد بزنید.  پس اصلاح طلب یعنی چه؟  گور پدر سیاست و گفتگو و تمدن و این ها.  این طوری نمی شود ها.  باید تا ما اعتراض کردیم شما با پاشنه شیرجه بروید در دهان مخالفین.  باور بفرمایید تا یک ردیف از مخالفین را به تیر نبندید و سرشان را در سینی به من تقدیم نکنید به برکت این سفره ی خالی قسم رأی نمی دهم.

بعد هم ذره ای تبحر در سخن رانی بد چیزی نیست.  ببخشید ها اینقدر گله می کنم ولی به خدا زشت است.  من نمی دانم این چه آفتی است که افتاده به جان ما.  یک نفر که حین سخنرانی دیگر کم مانده است برای مردم قصه ی "شنگول و منگول و حبه ی انگور" بخواند و دو انگشتی کف بزند، شما هم که جملاتتان آبروی هرچه کلیشه بود برد.  بابا ناسلامتی مدرسه رفته اید، دانشگاه رفته اید، گوش شیطان کر واحد ادبیات گذرانده اید.  " زنان باید وزیر شوند."  "معتقد به حضور زنان در بالاترین سطوح اجتماعی و تصمیم گیری هستم."  نه، خودمانیم، زشت نیست؟  برای امتحان جمله سازی دبستان هم این جملات را می نوشتید معلمتان فلکتان می کرد.  می خواهم صد سال سیاه نگویید.  باز خدا را صد هزار مرتبه شکر که خانمتان را در گنجه قایم نکرده اید و او خرابکاری شما را جمع می کند.  شما لطف کنید دو کورس فن بیان فشرده بگذرانید و این قدر روی اعصاب ما لزگی نرقصید. 

حالا با همان جملات دست و پا شکسته البته بد هم نمی گویید.  یعنی برای این دوره زمانه مدرن که برود بمیرد، پست مدرن است.  از زنان سخن به میان آوردن خودش کلی انقلابی است، غلط کرد چه گوارا.  تازه قدم فراتر می گذارید و از احترام به زنان و این ها سخن می گویید.  یا خدا،  من نگران لبانتان هستم که یک دفعه مثل لبان فرخی با نخ و سوزن به جانش بیافتند.  با این وجود سبز رنگ قشنگی است، اگر سبز لجنی نشود.  احتمال است دیگر.  چشممان ترسیده است.  این روزها آخر یک سری قُلتشن آمده اند که راست راست در چشمت نگاه می کنند، دروغ می گویند، رویت تف هم می کنند و بعد هم مثل دیوانه ها هر هر می خندند.  دروغگو که هستیم و بودیم، از زمان شاردن و جیمز موریه ما همینجوری بودیم تا الان، ولی خدا شاهد است آن زمان دروغمان به این سنگینی نبود.  یکی آمد خدا خیرش ندهد اصلا آن چنان دروغ سنگینی گفت که قپان نتوانست تحملش کند.  بنابراین ترجیحا فعلا گوشه آن شال سبز شما را می گیریم دستمان تا بعد.  ولی حالا ما این را گفتیم یک دفعه خیال برتان ندارد که خیلی ماه پیشانی هستید ها.  نه.  خوب دیگر، با شما زیاد صحبت کردم.  تشریف ببرید.  با خانم کار دارم. 

به خانمی با روسری گل گلی:

خانم رهنورد سلام عرض شد خوب هستید خانم؟  شما آن روسری قرمزتان بدون ذره ای نیش و کنایه من را قطعه قطعه کرد.  گل هایش را بگو.  فکر کنم عکسهایتان را همه گی جمله جویدیم آنقدر نگاهشان کردیم.  مانتوی جینتان که کبدم را منفجر کرد.  خانم اگر بدانید آن عکسی که دست همسر شرعی و قانونی خود را در جمع در دست گرفته بودید چه ولوله ای به پا کرد.  نمی دانم چرا ها.  یعنی ما اینقدر عقب گرد کرده ایم؟  لابد دیگر.  وقتی از زنان دیگر چیزی جز یک استوانه ی سیاه و یک دماغی که مثل فلش از توی این استوانه زده است بیرون نمی بینیم، با یک روسری گل منگلی و تماس دست های محرم با یک دیگر باید هم رعشه بگیریم.  تاوان کدام گناه را پس می دهیم خدا می داند.  عقوبت زنای با محارم هم باور کنید اینقدر شدید نبود. 

خانم بنده بسیار خوشحالم که شما در دوره های مختلف از زندگیتان (بنا به گفته ی خودتان) گرایشات مذهبی و اعتقادی مختلفی داشتید.  خدا پس آن طرفی ها را هم دیده اید و دیدید که شاخ و دم ندارند.  عنایت بفرمایید این را به سایرین هم ابلاغ فرمایید که تصور نکنند ماهایی که به اندازه ی شما از محفل نورانی حضرت حق مستشرق نمی شویم هم روی دو پا راه می رویم و گوشت آدمیزاد گاز نمی زنیم.

باز دم شما در حد درجات بالای سلسیوس گرم که نام شیرین عبادی را در دهانتان چرخاندید و از او تمجید کردید.  پس می دانستید که یک همچین زنی در کشور وجود خارجی دارد.  از کجا؟  یادم می آید آن زمان که خانم نوبل بردند، اخبار شبانگاهی تلویزیون بعد از اعلام تمام اخبار کشور و اخبار مربوط به بورکینافاسو، اوگاندا و لائوس و توضیح در مورد نحوه ی تولید مثل پشه ی تسه تسه و خیلی مسائل حیاتی دیگر، ده ثانیه ی آخر اخبار را به نوبل صلح خانم عبادی اختصاص دادند و گوینده اخبار هم آنقدر تند خبر را اعلام کرد که من هر آن منتظر بودم زبانش در حلقش گیر کند و خدایی ناکرده همانجا مثل چوب خشک بیافتد.  البته حق هم دارد.  صلح هم شد خبر؟  آن هم خانم عبادی که نوه عموی باجناق خان قلی می گوید دخترش بهایی است و خودش هم یک زمانی قاضی بوده و خیلی محکم صحبت می کند و آدم حرص می خورد. 

ناز نطق شما که از پیوستن به کنوانسیون های رفع تبعیض و همچنین حمایت از زنان سخن به میان آوردید و مثل بعضی ها مدام "ما زنان" و "آن زنان" نکردید.  فرمودید هميشه فكر می کنید زنان به قاره‌ ششم متعلقند، يعني به قاره‌ای فراتر از فيزيك و جهان عينی. زنان شازده كوچولوهايی هستند كه به زمين آمدند ولی اميدوارید غريب برنگردند و برای اين كار بايد كاری بكنيم كه زنان كسانی باشند كه مردها از دامن‌شان به معراج بروند و همه به معراج بروند.   اجازه ی اظهار نظر می دهید؟  ندهید هم من حرف می زنم چون اگر نگویم جگرم آتش می گیرد.  اولا شما و همه گی را به حضرت عباس این شازده کوچولو را ول کنید.  چپ میری شازده کوچولو، راست میری شازده کوچولو، می خندی، شازده کوچولو، می کشی، شازده کوچولو.  نخ نما شد این شازده کوچولو، ای بی خانمان شود این شازده کوچولو، ای ذلیل شود این اگزوپری که یک کتاب بند انگشتی نوشت و یک عمر همه مان می گوییم شازده کوچولو.  ثانیا نه به همسرتان که جملاتشان ایرادهای فنی دارد نه به شما که سورئالیستی صحبت می کنید.  قاره ی ششم کجا بود؟  بار معنوی و عرفانی یک موقع هایی وقتی چاشنی صحبت می شود خیلی آدم را یاد "حنا دختری در مزرعه" و "هانیکو" و "زنان خسته، زنان تنها" و این ها می اندازد.  من یکی که هیچ هم مال قاره ی ششم نیستم، به زور من را عرفانی و نورانی و این ها نکنید که عواقب دارد.  دامنم هم مال خودم است.  دامن است، سکوی پرتاب که نیست.  هرکس می خواهد برود معراج از یک راه دیگر برود. غلط نکردم که دامن پوشیدم.  به خداوند دادار هور هر کس به دامن من نزدیک شود جور دیگری برخورد می کنم.  من خیلی تیز باشم خودم از روی دامنم به سمت معراج شلیک شوم.  ول کن گوشه ی دامنم را.

البته از این انتقادها دلگیر و این ها نشوید ها.  آدم از کسی گله می کند که یک جورهایی بله دیگر.  انتقاد می کنم چون امید اصلاح را در شما می بینم ولی از بقیه انتقاد نمی کنم که امید بستن به آن ها به همان عبثی امید بستن به مترسک است که بپاید سرجالیزمان را.  عوضش این را هم می گویم که مجسمه ی میدان محسنیتان هم قشنگ است.  آفرین.  صورتتان پیداست و ما شما را می بینیم، آفرین.  اصلا همین که حرف می زنید آفرین.  فقط یک چیزی، کمی بخندید هم بد نمی شود.  باور بفرمایید هرچه عکس از شما دیدم سگرمه هایتان گره ی کور خورده بود.  چه خبر است؟  عزا که نیست، انتخابات است.  حالا گفتند اخم نشانه ی تفکر است ولی حالا شما کوتاه بیایید.  جان عزیزتان کمی گوشه ی لب را ببرید بالا، دلمان پوسید.
........
شما و روسری قرمزتان را به خدای بزرگ می سپارم.

این صنوبر خانوم هم درست مثل مش ابرام که همش به گوشه چادر خانوما می چسبه گیر داده و بطور نامحسوس مخ زنی میکنه! به خیالش ما رو سر کار گذاشته. باش تا بعد انتخابات جمعت کنیم مشتی.

نوشته شده بوسیله:  adam  در تاریخ و ساعت: 6  خرداد  1388  10:26:08

صنوبر یه کم از فائزه هم بگو! حسودیش نشه. 

طفلی شنیدم کلی هم این روزا تو خرج افتاده. اجاره سالن با خانم باید هزار برابر ویلا با خانم باشه نه؟ امان از اینها! 

نوشته شده بوسیله:  sanoobar nabavi  در تاریخ و ساعت: 6  خرداد  1388  10:31:57

dast marezad..man ghalametan ra be khodaye bozorg meseparam...benahayat zeba bod, daghegh va zeref...hame nokate lazem baraye neveshtane ye matn naghd konndeh va tanz..

merciiiiiiiiiiiii

نوشته شده بوسیله:  انیتا  در تاریخ و ساعت: 7  خرداد  1388  15:12:07

وای... وای ... صنوبر جان، واقعا محشر بود، اونقدر خندیدم که تو این روزهای ترانه و اندوه، خوابشم نمیدیدم که اینقدر بخندم و سر شوق ِ نوشتن بیام. آفرین به این قلم ِ توانای تو.

قبل از خوندن این نوشته دیگه داشت باورم میشد که نکنه  فقط من فکر میکنم تو این کشور " سرِ گله برگشته!" آخه میدونی که داستانش چیه؟ همیشه تو گله باهوشترین ها می افتند جلوی گله و بقیه به دنبالشون میرن، اما مدتهاست که ما باورمون شده و میبینیم تو این گله هرچی مردنی و هوش ِ هویج به راس هرم! تشریف برده و میبرند. راستی راستی باورمان شده که " خوب، قانون و سیاستمداران این مملکت که بهرحال باید چند قدمی از عرف و یا شایسته های کشور عقب  باشد، پس به به! دیدی چه روسری گلداری سر کرد" کسی نیست بگه بابا  این روسری گلدار سالهاست توسط زنان توانا و شایسته حتا تو دورترین روستاهای این مملکت کشف شده و استفاده شده و میشه و هیچ اتفاق بدی هم نیافتاده...  ولی صنوبر جان، این قسمت رو که شاهکار کردی: "من یکی که هیچ هم مال قاره ی ششم نیستم، به زور من را عرفانی و نورانی و این ها نکنید که عواقب دارد.  دامنم هم مال خودم است.  دامن است، سکوی پرتاب که نیست.  هرکس می خواهد برود معراج از یک راه دیگر برود. غلط نکردم که دامن پوشیدم.  به خداوند دادار هور هر کس به دامن من نزدیک شود جور دیگری برخورد می کنم.  من خیلی تیز باشم خودم از روی دامنم به سمت معراج شلیک شوم.  ول کن گوشه ی دامنم را" معرکه است. مرحبا به این قلم ...

نوشته شده بوسیله:  آرزو  در تاریخ و ساعت: 8  خرداد  1388  12:03:29

شما چون سایت دارید فکر می کنید می تونید به جای همه زنان حرف بزنید .اگر حمایت زنان از این انقلاب نبود تا حالا پابرجا نبود.حمایت های میلیونی در راهپیمایی ها.ولی شما نمی بینید و نمی خواهید ببینید.با حلوا حلوا دهانتان شیرین نمی شود.فرق ما و شما این است که ما آنقدر انگیزه داریم که تاپای جان بایستیم و شما نان شب که هیچی اگر  لوازم آرایش هم کم بیارید جا می زنید.

نوشته شده بوسیله:  رزا  در تاریخ و ساعت: 9  خرداد  1388  09:19:52

سلام،

من به نوبت از بالا جواب میدم که به همه جواب داده باشم:

خانم یا آقای آدم، من متوجه نشدم شما از چی عصبانی شدین ولی من قصدم اصلا مخ زنی نبوده.  نظر خودم رو نوشتم که نمی دونم چرا شما رو عصبانی کرده.  حتی بعد از حرف شما سه بار دقیق از بالا تا پایین متنم رو خوندم که ببینم چه سهوی کردم ولی ندیدم.  شما بگین من اصلاح بشم.  خیلی خیلی هم ممنون بدون هیچ نیش و کنایه.  جدی و از ته دل.

 

صنوبر نبوی عزیز،

تو منی یا من توئم؟  نفهمیدم آخر سر.  من خیلی چیزا رو حقیقتش جا انداختم چون متنم نمی شد خیلی طولانی بشه.  ایندفه حواسم هست حتما.  مرسی خیلی ممنون.

 

آنیا خانم سلام،

خیلی خوشحالم که خوشتون اومد.  کلی هیجان زده شدم و برای خودم اسپند هم دود کردم.  مرسی از مرسی غلیظتون.  مرسی از شما که خوندین و نظر دادین.  هر ایرادی در هر متنی از من دیدین من از خدامه که بهم بگین و من یاد بگیرم.  خیلی خیلی خیلی.... ممنون.  کلی انرژی گرفتم.

 

آرزو خانم عزیز سلام،

مرسی که اینقدر قشنگ تشویقم کردین.  خیلی خوشحال شدم، نمی دونین چقدر.  نه چون بهم آفرین گفتین ها (البته دروغ چرا که خیلی بهم چسبید)  کلا برای این که وقت گذاشتین و توضیح به این قشنگی برام نوشتین و من رو شدیدا تحویل گرفتین.  خدا رحم کنه من با این تحسین باد نکنم برم هوا، ولی نه خیالتون راحت، افسارم دست خودمه. نمی دونم دیگه چطوری بگم مرسی.  مرسی.  خیلی ممنونم.از همه چی.

نوشته شده بوسیله:  صنوبر  در تاریخ و ساعت: 9  خرداد  1388  11:36:51

خانم رزای عزیز سلام،

من حقیقتش نفهمیدم شما از چی عصبانی شدین. من کی حمایت میلیونی خانم ها رو انکار کردم؟  اگه انکار کنم خیلی از موضوع پرتم.  نمی دونم از کجای حرفم این استنباط رو کردین.  در هر صورت من کارم طنزه و کارم نقده.  نه فقط آقای موسوی بلکه همه.  فکر نمی کنم انتقاد کردن ربطی به توهین و انکار داشته باشه. 

در مورد لوازم آرایش هم بهتون حق میدم، چون منو ندیدین و شاید هم هیچوقت نبینین و من نمیتونم به شما نشون بدم که حرفتون چقدر از واقعیت فاصله داره.  ولی کلا بد نیست اگه که از دور قضاوت کلی نکنین.  هرجور که خودتون راحتین.

در هر حال خیلی ممنون

نوشته شده بوسیله:  صنوبر  در تاریخ و ساعت: 10  خرداد  1388  10:01:37

aghaye Nabavi aziz in bar bejaye keshidan e chador e khanomha khodetoon tashrif bordid zire chador tabligh e entedkhabati mifarmaid , jaleb ast

نوشته شده بوسیله:  adam  در تاریخ و ساعت: 13  خرداد  1388  07:10:23

آدم عزیز،

من ابراهیم نبوی نیستم.  من خانم (مونث) هستم، خوشحال هستم.   از اسمی هم که انتخاب کردم معلومه که خانمم.  حالا شما من نمی دونم چه اصراری دارین که من آقای نبوی باشم.   اگه بودم حتما می گفتم.  اینقدر دیگه خنک نیستم که بخوام همجین شوخی بیمزه ای بکنم و خودم رو جای یک نفر دیگه جا بزنم.  من ابراهیم نبوی نیستم.  من صنوبر هستم، خانم (مونث) هستم.

                                                                                             قربان شما

نوشته شده بوسیله:  صنوبر  در تاریخ و ساعت: 17  خرداد  1388  00:20:25
 
  Copyright ©2008, meydaan.com. All rights reserved.